تبليغاتX
azyaz - نقد فارسی (2)

azyaz

نقد فارسی (2)
 

سایه این شبح لعنتی ِهمیشه قدم به قدم

 

نگاهی به داستان کوتاه «چپه‌تو» نوشته صالح عطایی

 

 

آذياز: صالح عطايي متولد 1344 اردبیل

آثار: مجموعه شعر «بلكه داها دئينمه‌ديم» ـ 1376

مجموعه داستان «دن كيشون و دلي دومرولون كؤرپوسو» ـ 1383

رمان «منيم آدلاريم» ـ 1383

 

تيتر مطلب تعبیر غلامحسین ساعدی از مرگ است و «چپه‌تو» هم به غلامحسین ساعدی تقدیم شده است. ساعدي که به زعم خودش در  طول عمر متحمل ضربات زیادی شده و از پا نیفتاده بود، بالاخره در پنجاه سالگی در مصاف با مرگ تسلیم شد؛ البته با مرگی خود خواسته: افراط در میخوارگی.

شخصیت اصلی داستانِ «چپه‌تو» تب آلود است و گه‌گاهی که چشم باز می‌کند تصاویری منقطع از شب و برف می‌بیند و دوباره پلک‌هایش را روی هم می‌گذارد. در خواب، خود را می‌بیند با موهای بلندی که زیباترش کرده و چشم‌هایش که دیگر گود افتاده نیست. لحظه‌ای بیدار می‌شود و با این که سرما خورده باز هم لبی تر می‌کند و دوباره بین تعقل و تخیل سرگردان می‌شود. وقتی هم که در سطر آخر به هوش می‌آید داستان تمام می‌شود، در حالی که در صفحات قبل با حضور مستانه‌اش ـ با زانوهای جمع شده توی سینه مانند جنینی نارس ـ روندی را طی کرده و دنیایی بین بیداری و خواب به وجود آورده است. دنیایی که درصد بسیار کمی از اتفاقاتش در بیداری می‌گذرد و اتفاقا از خورشید هم خبری نیست! شاید به همین علت فضای اثر سرد و تلخ است همچون الکل. شب، همه داستان را در تاریکیِ عذاب آوری غرق کرده و دانه‌های برف نیز سرمای استخوان سوزی بر اثر تزریق می‌کند. گویی کلماتی مانند تب، شب، برف، مست، خواب، خواب دیدن، سرما خوردگی و کولاک شدید در امتداد همدیگر بر گزندگی مرگی جاری در روایت دلالت دارند.

رنگ‌های زرد و قرمز هم در تغییر این روند هیچ تأثیری ندارند و در سوسوی لحظه وارشان در لابلای تاریکی، جلای خود را از دست می‌دهند.

در باب روایت، نویسنده موضوع را به صورت مونتاژ موازی پیش می‌برد. یکی روایتی ساعدی وار و دیگری ماجرای آن دوست سفر کرده که مدام از موطنش دور می‌شود، ولی کتاب اساطیری‌یی که با خود دارد نمی‌گذارد ریشه‌ها از بین بروند. مسافری که هی قطار عوض می‌کند و تنها گلایه‌اش سنگینی چمدان‌هاست. باری اضافی که شاید بر خلاف میل‌اش حمل می‌کند. همانند زنِ داستان «گدا» از ساعدی که بقچه‌ای در دست دارد و همه جا آن را با خود می‌برد و در پایان هم می‌فهمیم در بقچه چیزی جز کفن وجود نداشته است.

کتاب در چمدان و کفن در بقچه! همخوانی عجیبی بین این دو وجود دارد. یکی نشانه پویایی‌ست و دیگری نماد مرگ. ساعدی هم در طول زندگی از دانایی رنج می‌برد و حبس می‌کشد. مسافرِ چپه‌تو نیز به خاطر کتاب (از نوع اساطیری‌اش) ویلانِ جهان است و نیمة دیگرش مرگ را زندگی می‌کند. سنگینی کتاب‌ها (دانش و شناخت) تنها غمِ مسافر است و ساعدی از سنگینیِ شناخت جامعة پیرامونش، به تعقیب همیشگی دو ساواکی تن می‌دهد. گویی آن دو بختک‌وار هول و هراس را به ساعدی تحمیل می‌کنند و او در چپه‌تو دست و پا می‌زند. چپه‌تویی که به زعم عطایی از صداهای کولاک شدید است، ولی در گویش محلی به معنیِ در مخمصه افتادن و از هر طرف ضربه خوردن نيز هست.

در جایی از داستان از کتابی قدیمی (که همانا افسانه‌های دده قورقود است) نقل می‌شود و در قسمتی از آن، پسری هنگام خداحافظی با نامزدش می‌گوید:«سه ماه منتظرم باش! وقتی نیامدم سه ماه دیگر منتظرم باش!» زمان و تقسیم بندی کردنش، برای آسان تحمل نمودن آن صورت می‌گیرد. در طول داستان نیز وقت‌کشی، اساسی‌ترین دغدغة شخصیت دائم الخمر است و یا وقتی باز از کتاب دده قورقود نقل می‌شود که «مردی سالی یکبار می‌دهد خانه‌اش را چپاول کنند»؛ روایتی نو از «افسانه یغمای خانمان سالور قازان» مطرح می‌گردد و «سالور قازانِِ» بدوی در چنان چپه‌تویی گرفتار می‌شود که خود را به تاراج می‌گذارد تا الکل جگرش را به آتش بکشد و کم کم بمیرد. همانگونه که ساعدی بود. 


يازاري محمود مهدوی جمعه 11 مرداد1387 ساعات 14:28 | |