azyaz

mahmudardabilli
1972
ana yarpaq/آنا يارپاق
email/ ايمئيل
yazi arxivi/ يازي آرشيوي
باغلانتی لار
سرخور (وبلاگ ادبی سینمایی)
اؤيكولر (1001 اؤيكو ياريشي)
یئل (آتیلا اسکندانی)
Çeviriçi Proqramı
غفور تقی اوغلو
لاچین 222(تنقید وبلاگی)
آذربایجان یازیچیلار بیرلییی
یاشیل (عادل قلی پور)
دوشرگه (همت شهبازی)
کریم عظیمی ججین (پیئس یازاری)
ایلقار فهمی (پیئس یازار دوستوم)
ایواز طاها
بهروز صدیق
قالدیریم (ائلیاد موسوی)
لیت. آذ (آذربایجان ادبیات دوشرگسی)
چوخورلار (حامد احمدی)
تارلالار (دومان اردم)
یاغیش (آیدین آراز)
پیتراق (رامین جهانگیرزاده)
یاشماق (درگی وئبلاقی)
آرتا تئاتر (حسن رشیدی)
1001 گئجه (رضا کاظمی)
كئچميش يازيلار
دی 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
مؤوضوع اوزره آرشیو
شئعر تنقیدی
اؤیکو تنقیدی
اؤیکو
"یئنی نسیل، یئنی ایز" سیرا دانیشیقلاری
نقد فارسی (2) سایه این شبح لعنتی ِهمیشه قدم به قدم
نگاهی به داستان کوتاه «چپهتو» نوشته صالح عطایی

آذياز: صالح عطايي متولد 1344 اردبیل
آثار: مجموعه شعر «بلكه داها دئينمهديم» ـ 1376
مجموعه داستان «دن كيشون و دلي دومرولون كؤرپوسو» ـ 1383
رمان «منيم آدلاريم» ـ 1383
تيتر مطلب تعبیر غلامحسین ساعدی از مرگ است و «چپهتو» هم به غلامحسین ساعدی تقدیم شده است. ساعدي که به زعم خودش در طول عمر متحمل ضربات زیادی شده و از پا نیفتاده بود، بالاخره در پنجاه سالگی در مصاف با مرگ تسلیم شد؛ البته با مرگی خود خواسته: افراط در میخوارگی.
شخصیت اصلی داستانِ «چپهتو» تب آلود است و گهگاهی که چشم باز میکند تصاویری منقطع از شب و برف میبیند و دوباره پلکهایش را روی هم میگذارد. در خواب، خود را میبیند با موهای بلندی که زیباترش کرده و چشمهایش که دیگر گود افتاده نیست. لحظهای بیدار میشود و با این که سرما خورده باز هم لبی تر میکند و دوباره بین تعقل و تخیل سرگردان میشود. وقتی هم که در سطر آخر به هوش میآید داستان تمام میشود، در حالی که در صفحات قبل با حضور مستانهاش ـ با زانوهای جمع شده توی سینه مانند جنینی نارس ـ روندی را طی کرده و دنیایی بین بیداری و خواب به وجود آورده است. دنیایی که درصد بسیار کمی از اتفاقاتش در بیداری میگذرد و اتفاقا از خورشید هم خبری نیست! شاید به همین علت فضای اثر سرد و تلخ است همچون الکل. شب، همه داستان را در تاریکیِ عذاب آوری غرق کرده و دانههای برف نیز سرمای استخوان سوزی بر اثر تزریق میکند. گویی کلماتی مانند تب، شب، برف، مست، خواب، خواب دیدن، سرما خوردگی و کولاک شدید در امتداد همدیگر بر گزندگی مرگی جاری در روایت دلالت دارند.
رنگهای زرد و قرمز هم در تغییر این روند هیچ تأثیری ندارند و در سوسوی لحظه وارشان در لابلای تاریکی، جلای خود را از دست میدهند.
در باب روایت، نویسنده موضوع را به صورت مونتاژ موازی پیش میبرد. یکی روایتی ساعدی وار و دیگری ماجرای آن دوست سفر کرده که مدام از موطنش دور میشود، ولی کتاب اساطیرییی که با خود دارد نمیگذارد ریشهها از بین بروند. مسافری که هی قطار عوض میکند و تنها گلایهاش سنگینی چمدانهاست. باری اضافی که شاید بر خلاف میلاش حمل میکند. همانند زنِ داستان «گدا» از ساعدی که بقچهای در دست دارد و همه جا آن را با خود میبرد و در پایان هم میفهمیم در بقچه چیزی جز کفن وجود نداشته است.
کتاب در چمدان و کفن در بقچه! همخوانی عجیبی بین این دو وجود دارد. یکی نشانه پویاییست و دیگری نماد مرگ. ساعدی هم در طول زندگی از دانایی رنج میبرد و حبس میکشد. مسافرِ چپهتو نیز به خاطر کتاب (از نوع اساطیریاش) ویلانِ جهان است و نیمة دیگرش مرگ را زندگی میکند. سنگینی کتابها (دانش و شناخت) تنها غمِ مسافر است و ساعدی از سنگینیِ شناخت جامعة پیرامونش، به تعقیب همیشگی دو ساواکی تن میدهد. گویی آن دو بختکوار هول و هراس را به ساعدی تحمیل میکنند و او در چپهتو دست و پا میزند. چپهتویی که به زعم عطایی از صداهای کولاک شدید است، ولی در گویش محلی به معنیِ در مخمصه افتادن و از هر طرف ضربه خوردن نيز هست.
در جایی از داستان از کتابی قدیمی (که همانا افسانههای دده قورقود است) نقل میشود و در قسمتی از آن، پسری هنگام خداحافظی با نامزدش میگوید:«سه ماه منتظرم باش! وقتی نیامدم سه ماه دیگر منتظرم باش!» زمان و تقسیم بندی کردنش، برای آسان تحمل نمودن آن صورت میگیرد. در طول داستان نیز وقتکشی، اساسیترین دغدغة شخصیت دائم الخمر است و یا وقتی باز از کتاب دده قورقود نقل میشود که «مردی سالی یکبار میدهد خانهاش را چپاول کنند»؛ روایتی نو از «افسانه یغمای خانمان سالور قازان» مطرح میگردد و «سالور قازانِِ» بدوی در چنان چپهتویی گرفتار میشود که خود را به تاراج میگذارد تا الکل جگرش را به آتش بکشد و کم کم بمیرد. همانگونه که ساعدی بود.
يازاري محمود مهدوی جمعه 11 مرداد1387 ساعات 14:28 | |
