تبليغاتX
azyaz - نقد فارسی (1)

azyaz

نقد فارسی (1)

 اسمش را گذاشته بوديم هيچ كس(1)

نگاهي به برخي عناصر داستاني در آثار داوود غفارزادگان

محمود مهدوي

 

غفارزادگان با زاويه ديدهاي متفاوت خصوصا در «بات بات»، «راز قتل آقامير»،‌ و «فال خون»، داستان‌هاي گيرايي خلق كرده و حاصل اين زحمات منجر به اين شده كه با مجموعه داستان «ما سه نفر هستيم» جايزة 20 سال ادبيات داستاني جمهوري اسلامي ايران را به خود اختصاص دهد.

ما در «ما سه نفر هستيم» با منظرگاه نويني (استفاده از داناي كلِ محدود) در زمان نگارش داستان مواجهيم. اين اثر شاخص، حاصل تدريس در مدارس روستايي اردبيل است و مانند تك ستاره‌اي در ميان آثار ايشان مي‌درخشد. شايد عمده موفقيت آن به شخصيت‌پردازي مستحكم بر‌مي‌گردد. امير و فيضي و دادا، سه معلمي كه ترس‌زده و از وهمي هولناك در عذابند. گويي طبيعت، خوفي عظيم در دلشان انداخته و هيچ‌كدام نمي‌توانند حتي سگي را هم نجات دهند و زبون و آشفته پشت مانعي سرك مي‌كشند. آن‌ها تنها، غمزده و لجوج‌اند. لجاجتي عبث كه راه به جايي نمي‌برد. هيچ‌كدام قدرت تغيير وضعيت را ندارند و براي همين تزلزل در رفتار و گفتارشان نمود بيشتري مي‌يابد. شايد اين امر ناشي از منش خود نويسنده نيز باشد.

با يك مقايسة ساده مي‌توان دريافت كه شخصيت‌ جلال در «كوه مرا صدا زد» خلق شده توسط محمدرضا بايرامي (ديگر داستان نويس اردبيلي) با برف و گرگ مي‌جنگد تا زندگي‌اش را حفظ كند اما امير و فيضي و دادا از ترس گرگ، سلاخي سگي را نظاره كرده، پشت درها را محكم بسته، فتيلة فانوس را پايين مي‌آورند تا همديگر را نبينند؛ افرادي به غايت تنها. اينان اگر هم در ميان جمع باشند با تنهايي دروني‌شان نمي‌توانند كنار بيايند و از درون داغون مي شوند. گر چه غفارزادگان با «ترس و لرز»ي ساعدي وار از وهم وحشتناكي هم سود جسته باشد. با اين حال فضا سازي‌ها استادانه طراحي مي‌شوند و نويسنده از همان ابتدا خِفت مخاطب را با شروع‌هاي غافلگير كننده‌اش مي‌گيرد و ديگر رهايش نمي‌كند به طور مثال به شروع چند داستان با هم دقت كنيم: قرباني (لاشه را ما صبح ديديم)، سنگ يادبود (خبر را من ناگهاني ديدم)، نقطه مقابل (من اتفاقي فهميدم)، راز قتل آقامير‌ (اين كه چه طور همه آقامير ـ وكيل پايه يك دادگستري ـ را مقصر مي‌شناسند، معلوم نيست)، بات بات (بالاخره روزي كه مدت‌ها انتظارش را مي‌كشيدم، سر رسيد)، نشانه‌هاي پنهان (از كجا فكرمان به پشتي مي‌رسيد) خط‌هاي موازي (و حالا پشت ميله‌هاي فلزي حياط است)، فال خون (پشت سر را كه نگاه مي‌كرد، پاهاش مي‌لرزيد و مي‌ديد مرگ اين‌جا سرسام آور است)، اسم تو مثل عطر ريخته است (بالاخره سيب‌ها را شمردم)، گم‌گشته (وقتي من رسيدم پسرك هيچ حركتي نكرد).

بعضي از داستان‌هاي ذكر شده، شروع و نحوة روايت داستان كوتاه «سپتامبر خشك» و «گل سرخي براي اميلي» ويليام فالكنر را به ياد مي‌آورد. ولي با اين حال نثر غفارزادگان نسبت به همنسالانش سرزنده، چابك و گاهي شوخ و روان است به طور مثال به شروع رمان «سايه‌ها و شب دراز» دقت كنيم:

ـ چرا امروز مدرسه نرفتي؟

ـ تاسوعا كه مدرسه نمي‌روند مادر، گناه دارد.

ـ از كي ملا شدي؟

ـ حالا اگه پاي اسب اعليحضرت لنگ مي‌زد عزاي عمومي مي‌دادند.

عموما جملات بسيار مستحكم و سعدي‌وار در بسياري از داستان‌ها به غناي اثر كمك فراواني كرده‌اند. به همين علت غفارزادگان در طي دو دهه فعاليت ادبي جايگاه خاصي را در ايجاد نثري متفاوت و نو به خود اختصاص داده و در نگارش نثر ويژه و منحصر به فردش هميشه حرف اول را مي‌زند. اين روند از ما سه نفر هستيم تا دختران دلريز هم به پختگي قدرتمندي رسيده است. شايد چاشني استفاده از افسانه‌ها، متل‌ها، مثل‌ها و تكيه كلام‌هاي تركها نيز آگاهانه در همين راستا به خدمت گرفته شده. در داستان دل‌آشوب زن از وحشت مي‌گويد: «يا قمر بني هاشم»، در داستان شهود مثلِ«خون خون را مي‌كشد» (قان قاني چكر)، استفاده از متل مشهور «بيديلي بيدان و دانه گودان» در يكي از داستان‌ها (سُر خوردن بيديلي بيدان روي يخ و به وجود آمدن ماجرايي دايره‌وار و گشتن به دنبال طبيعت و نيروي قدرتمند) و نيز آوردن كلماتي همچون «عاشيق‌ها»، «رقص لزگي»و «دوستاقبان» در داستان «شب شهربند»، همچنين ماجراي خروس حراف و خانه خراب كن در رمان آواز نيمه شب (خروسي كه دانة پسته‌اي پيدا مي‌كند و سر و صدا راه مي‌اندازد كه من دانه پسته‌اي دارم. صاحبخانه مي‌گويد پسته را از او مي‌گيرند و خروس باز داد و هوار مي‌كند: ببينيد اين مرد چقدر گدا و گرسنه است كه يك دانه پستة مرا هم از دستم مي‌گيرد. صاحبخانه مي‌گويد پسته را به او برمي‌گردانند. خروس باز داد مي‌زند مرد از من ترسيد و پسته را پس داد و الا آخر). در ضمن در باور عاميانه ترك‌ها قوقولي قوي بي‌موقع يا نيمه شب خروس شوم است و بايد سرش را بريد كه نويسنده با علم به اين امر اسم رمان را هم آواز نيمه شب گذاشته و شومي آن خروس به بمباران و ويراني خانة يكي از همسايه‌ها نيز تعبير مي‌شود. 1 ـ برگرفته از سطر اول داستان ديوار در مجموعه داستان مو فرفري

 


يازاري محمود مهدوی شنبه 1 تیر1387 ساعات 0:36 | |